قنبرعلی، همانطور که کنار دکانش نشسته بود و قیمت شیر و پنیر را با حسرت نگاه میکرد، آهی کشید و گفت... قنبرعلی، همانطور که کنار دکانش نشسته بود و قیمت شیر و پنیر را با حسرت نگاه میکرد، آهی کشید و گفت:
— قدیما گرونی بود، اما عقل هم بود… حالا گرونی هست، عقل قهر کرده!
او میگفت این روزها هر جا میروی، یک جمله بیشتر نمیشنوی:
«ارز نداریم!»
و بعد، مسئولان دور میزها جمع میشوند و با جدیت میگویند:
— پس هر چه داریم صادر کنیم!
از هندوانهی تشنهی کویر بگیر، تا دلِ کوه و جانِ زمین!
قنبرعلی سری تکان داد و آرام گفت:
— این راه، راهِ حل نیست… این راهِ فرار از مسئوله.
📉 قنبرعلی مسئله را بندبند باز کرد
او گفت:
۱️⃣ وقتی همهچیز صادر شود، بازار داخل خالی میشود؛
عرضه میافتد، تقاضا میماند، قیمتها میپرند و مردم جا میمانند.
۲️⃣ ما آبِ هزارسالهی زیر زمین را میکشیم بیرون،
با آن هندوانه میکاریم، صادر میکنیم،